ماهانماهان، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

ماه زندگي مامان و بابا

وای خبر خوب آمدن پسر خاله ایی

سلام مامانی یه خبر خوش اینکه یه همبازی برات آمده یه پسرخاله توپولی موپولی کوچولو فعلا اسمش معلوم نیست چیه ولی ما بهش میگیم نی نی دیروز یعنی 17/3/93 ساعت 12:47 دقیقه ظهر روز شنبه به دنیا آمد و همه ی ما رو خوشحال رفتیم بیمارستان و توی بیمارستا یه فضای سبز و حوضچه بود که توش قاز بود و تو خیلی خوشت آمده بود و وقتی خواستیم بریم خونه اینقدر گریه کردی و نمی آمدی مامانی خلاصه اینکه خیلی روز خوبی بود . دوستت دارم بوس
18 خرداد 1393

خبر بد

سلام مامانی پنج شنبه خونه مادر جون اینا بودیم که پسر عمومی مامانی زنگ زد و گفت عمو تیمور فوت کرده خیلی ناراحت شدم چون 2 تا عموم بیشتر داشتم یکیش که دو سال پیش فوت کرده بود که این از عمو بزرگم انشاالله که خدا دو تاشون رو رحمت کنه و رفتیم تشیع جنازه و تو اونجا تو مسجد با بچه ها بازی میکردی و هی میدویدی اینور و اونور عزیزم انشاالله هیچ کسی تو زندگی غم نبینه دوستت دارم
7 خرداد 1393

بابائی روزت مبارک

پدر” لطف خدا بر آدميزاد”.پدر” كانون مهروعشق و امداد”.پدر” مشگل گشاي خانواده.”پدر” يك قهرمان فوق العاده.”پدر” سرخ ميكند صورت به سيلي.رخ فرزند نگرددزردو نيلي”.پدر” لطف خدا روي زمين است.هميشه لايق صد آفرين است.خوشا آنان “پدر” در خانه دارند.درون خانه يك پروانه دارند.روز”پدر”مبارك بابا حامد روزت مبارک   ...
22 ارديبهشت 1393

17 ماهگی گل پسرم

سلام مامانی امروز وارد 17 ماهگی شدی و 1 ماه بزرگتر الهی قربون اون قد بالات برم که اینقدر بانمک شدی که هر ثانیه دلم برات تنگ میشه نفس مامانی و بلد شدی بگی 1 و 2 و 3 آبا یعنی بابا عمی یعنی مامان راستی بگم که هر چیزی را که بهت بگم برام بیار میاری کمک مامان رختخواب جم میکنی خونه جارو میکنی و ... و وقتی خاله ها و دایی ها را میگم کو و اسم هر کدوم میبرم با انگشت اشاره به طرفشون اشاره میکنی و نشونشون میدی دوستت دارم نمکدون مامانی الهی که همیشه سلامت باشی  از هر خطری در امان باشی جیگر طلای مامان میمیرم برات بوس ...
22 ارديبهشت 1393

مهد رفتن ماهان

سلام گل پسر اومدم از جریانات 15 روز مهد رفتن ماهانی ظرف 15 روز رفتنت به مهد 2 بار مصدوم شدی ، یکبار اینکه یکشنبه 15/2/93 دستتو تو مهد بچه ها گاز گرفته بودن و  کبود شده بود که عکسشو برات میذارم و بعد از اون 17/2/93 وقتی که اومدم دنبالت دیدم زیر چشت زخم و باد کرده از ترس زدم زیر گریه و مربیت گفت که خوردی به تخت ولی خدا عالم است که چه اتفاقی برات افتاده ولی من هیچ موقع اونها رو نمی بخشم چون در امانتی که من بهشون سپردم خیانت کردن . ماجرا این شد که دیگه تصمیم گرفتم از امروز بذارمت پیش مادر جون و تمام وسایلتو خاله زهرا رفت از مهد تحویل گرفت عزیز مادر . میدونم که توی این دو هفته خیلی عذاب کشیدی قربونت برم چون وقتی میرفیتم جلوی مه...
17 ارديبهشت 1393

اولین مهد کودک رفتن ماهان

سلام به گل پسر مامی  اول اردیبهشت روز دوشنبه اولین روزی بود که رفتی مهد اولش که وارد شدیم با تعجب نگاه میکردی و ساکت بودی ولی وقتی من یواشکی از لای در اومدم نگات کردم و فهمیدی من هستم که زدی زیر گریه و ساکت نمیشودی نمیدونی مامانی چقدر استرس داشت و داره وقتی که تو مهدی و همش تو فکرتم و ناراحتم که آیا بهت خوب میرسن خوب میخوابی چیکار میکنی خدا کنه زودتر این 1 ماه تموم بشه و از دوباره بری پیش مادر جون دوستت دارم پسر گلم الان که دارم اینو برات مینویسم و تو پیش مادر جونی و من خیالم راحته چون مریض شدی نیاوردمت مهد و گذاشتمت پیش مادر جون الهی که خدانگهدارت باشه عزیزم دوستت دارم پسر ناز مامانی
6 ارديبهشت 1393